تبليغاتX
انتـظـــــــــــــــــــــــار

انتـظـــــــــــــــــــــــار

قرعه كشی تمام شد...تو به اسم دیگری درامدی...تقدیر جای خود...لااقل اسم مرا نیز در كیسه می انداختی...

سال نومبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین خیلی دوست دارم در وبلاگم شعر های خودم را درج کنم ولی متاسفانه وقت تایپ کردن رو ندارم دعا کنین یکم وقت آزاد پیدا کنم تا بتونم شعر های خودم رو در اختیارتون قرار بدهم . بازم می گم سالی پر از شادی داشته باشین

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت11:19توسط مژگــان (م . انتظار) | |

سال نومبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین خیلی دوست دارم در وبلاگم شعر های خودم را درج کنم ولی متاسفانه وقت تایپ کردن رو ندارم دعا کنین یکم وقت آزاد پیدا کنم تا بتونم شعر های خودم رو در اختیارتون قرار بدهم . بازم می گم سالی پر از شادی داشته باشین

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت11:19توسط مژگــان (م . انتظار) | |

یادداشتی بر ماهیت و اثرگذاری موبی گروپ و رسانه‌هایش

فـراتـر از فارسی 1

گروه موبی و خانواده محسنی یک طرف جریان فارسی وان قرار گرفته‌اند. خانواده محسنی؛ یعنی زید، سعد، جاهد و وژمه پس از حضوری موقت در استرالیا و بازگشت به وطن خود، اقدام به تأسیس این گروه کردند.

سایت گروه مجلات همشهری: مجتبی صمدی در ویژه نامه تحلیلی آرایش رسانه‌ای همشهری پایداری نوشته است: «من مدیر کلان موسساتی هستم که در تمام قاره‌ها فعالیت می‌کند. کمپانی‌هایی شامل رسانه‌های مکتوب، رادیو، تلویزیون، سرگرمی‌، ورزش ، شبکه‌های اجتماعی و سایر رسانه‌ها.»(1) (روبرت مرداک)


روزها از راه اندازی شبکه ای می‌گذرد که با پخش و دوبله سریال‌های غالبا کره‌ای و کلمبیایی، معضل فرهنگی جدیدی را برای سیاستگذاران و مدیران فرهنگی کشور ایجاد کرده است. آغاز پخش شبکه ای با نام فارسی وان، بسیاری را به منشاء و سیاست‌های پنهان آن علاقه‌مند ساخته است چرا‌که این جریان هجمه خارجی با شبکه‌هایی چون بی‌بی‌سی فارسی، اسکای نیوز فارسی، ام بی سی و حتی شبکه‌هایی که قرار است در آینده همچون دویچه وله یا یورو نیوز متولد شوند، نمودار شده بود.
بسیاری با استناد به حضور شرکت «استار» (Satellite Television for the Asian Region) در بخشی از سهام این شبکه، آن را به روبرت مرداک، امپراتور رسانه‌ها نسبت دادند. حاج کمیل به عنوان یکی از مدیران این شبکه در مصاحبه با مجله مدیریت ارتباطات، رابطه با مرداک را تکذیب  کرد:«من به صورت قطعی و جدی این رابطه را تکذیب می‌کنم. وابستگی ما به یک اسرائیلی یا یهودی اولا برای یک مجموعه مسلمان شرم‌آور است و دوم اینکه ما، این رابطه را گناه کبیره تلقی می‌کنیم. ما چه طور می‌توانیم به یک دشمن مشترک خدمت کنیم؟ این اصلا امکان پذیر نیست. »(2)


اما وی در مصاحبه با نشریه آرایش رسانه‌ای، نکات جدیدی را مطرح کرد که تناقضاتی جدی با مصاحبه پیشین دارد، به گونه‌ای که حاج کمیل اصولا مرداک را یهودی ندانسته و می‌گوید:« من وکیل مدافع آقای مرداک نیستم. آقای مرداک یک یهودی نیست. شاید مقیم آمریکا باشد و تابعیت آنجا را گرفته باشد اما رسانه‌های داخلی ایران او را یهودی می‌دانند.»!


پیش از این نیز محمدجواد محسنی، مدیر شبکه تلویزیونی تمدن افغانستان در مصاحبه اختصاصی با این نشریه گفته بود: «داشتن شبکه تلویزیونی مانند فارسی وان کار یک شرکت کوچک مثل موبی گروپ نیست. از نظر من که مدیر تلویزیون هستم، پخش و دوبله برنامه‌های روز که فارسی وان پخش می‌کند، حداقل بین 800 هزار تا یک میلیون دلار در ماه هزینه دارد ... و این یعنی قطعاً حامی‌مالی و سیاسی بزرگی پشت این تلویزیون وجود دارد. رویکردهای اصلی این شبکه عبارتند از:


1- هدف قرار دادن کانون خانواده به وسیله عادی‌سازی ارتباط دختران و پسران پیش و پس از ازدواج و توجیه آن
2- سرمایه‌گذاری بر فکر زنان و دختران
3- کم ارزش جلوه دادن و به سخره گرفتن مفاهیم و عقاید دینی و مذهبی
4- سوق دادن جوانان دختر و پسر به مدگرایی و قناعت زدایی و در نتیجه ایجاد یک جامعه مصرفی و وابسته.»(3)


گروه موبی و خانواده محسنی یک طرف جریان فارسی وان قرار گرفته‌اند. خانواده محسنی؛ یعنی زید، سعد، جاهد و وژمه پس از حضوری موقت در استرالیا و بازگشت به وطن خود، اقدام به تأسیس این گروه کردند. در این بین، سعد نقش ریاست شرکت را بر عهده گرفت و با سرمایه گذاری در افغانستانی که تهی از هرگونه تکنولوژی رسانه‌ای بود، توانست به عنوان مرداک افغانستان شناخته شود.


در میان مخاطبان افغان، انتقاد از برنامه‌های تولیدی این شرکت بسیار زیاد است و عمده این اعتراضات به خاطر مدیریت یک جریان هدفمند در ابتذال است.(4) به طور مثال یکی از وبلاگ‌های افغانی در این خصوص می‌نویسد: «در مورد این تلویزیون[طلوع] و برنامه‌های غیراخلاقی و غیر اسلامیش هرچه گفته شود کم است و همه مردم و حتی دولت به آن آگاه است و بارها هم مورد اعتراض شدید قرار گرفته که توجه بدان نشده است.» (5) وبلاگی دیگر در این خصوص پا را فراتر گذاشته و از حمایت سفارت آمریکا از رسانه‌های متعلق به شرکت موبی سخن به میان آورده است: «تلویزیون «طلوع»، با برنامه‌های تجارتی و جوان پسندش، تلاش می‌ورزد که نقش فیلم‌های تجارتی و مبتذل سینمای هند را در افغانستان بازی کند و مردم و مخصوصا جوانان را به سوی دنیای رؤیاها و تخیلات واهی بکشاند تا مبادا به فکر سیاست آزادیخواهانه و مبارزه به خاطر رهایی افغانستان از چنگال خائنان‌طالبی و آمریکایی بیفتند.


شاید کمک یک میلیون دلاری سفارت آمریکا در کابل به این تلویزیون، کاملا برنامه[ریزی] شده و در خدمت همین هدف بوده باشد که تا کنون طبق سیاست آمریکا در افغانستان عمل کرده است.»(6) نظرات مردم افغانستان که از وبلاگ‌های آنان نیز اخذ شده است جالب توجه است:


« الف- ز: بدترین آنها [شبکه‌های تلویزیونی در افغانستان] تلویزیون طلوع است، چون‌که زیادترین برنامه‌های مبتذل را دارد.


فایزه فیضی: بدترین تلویزیون، طلوع است، چون سریال‌های بدی پخش می‌کند.


نسیمه رسولی: بدترین تلویزیون، طلوع و افغان است، زیرا احتمالاً از روی اهداف ضد اسلامی شروع به پخش کرده اند و از طرف خارجی‌ها تمویل می‌شوند. اهداف آن‌ها فاسد کردن عقیده و اخلاق، بروز اختلافات، زیاد شدن طلاق و در کل مسلمانان را از دین شان دور ساخته، فکر شان را به برنامه‌های بیهوده مشغول گردانیده و از پرداختن به مسؤولیت‌های ایمانی شان دور می‌سازد.»(7)


شبکه‌های تحت مالکیت خانواده محسنی علاوه بر مخالفت‌های پی‌در‌پی در مجلس این کشور، « اعتراضات علما و عامه مردم در کابل و ولایات علیه نشر سریال‌های یاد شده را به همراه داشته تا جایی که آوازه حمله علما بر دفتر و مقر تلویزیون طلوع در همه جا پخش شد و بر اساس گزارش‌ها این تلویزیون برخی از آرشیو خود را از بیم هجوم مردم به دوبی انتقال داد.» (8)


جدای از این مخالفت‌ها بسیاری در داخل افغانستان به خارجی بودن این جریان اذعان کرده‌اند؛ مثلا در یکی از وبلاگ‌های افغان آمده است: « [از]  قرار معلومات برخی منابعِ تمویل این تلویزیون، توسط اداره انکشافی آمریکا(USID)  و مرکز آغاخان صورت می‌گیرد که خود سؤال برانگیز و برای مخالفین دولت بهانه ایست کاری.»(9) یا «گفته می‌شود که محسنی‌ها تلویزیون طلوع را در سال 2004 با پولی که از اداره کمک‌های بین المللی ایالات متحده به دست آوردند، راه اندازی کردند.‌»(10)


جدا از نکات اشاره شده، حضور سعد و جاهد محسنی در باشگاه ملی خبرنگاران(11)  آمریکا نیز بسیار حائز اهمیت است. این باشگاه که از سال 1908 تأسیس گردیده، پاتوق سیاستمداران ایالات متحده محسوب می‌شود(12)  که رؤسای جمهور از دوران روزولت در آن حضور یافته‌اند. حتی باراک اوباما هم در این مکان نشستی برگزار کرده است.


دانشنامه اینترنتی ویکی پدیا که سؤالات و ابهامات زیادی نیز در خصوص آن وجود دارد، در صفحه مربوط به باشگاه ملی خبرنگاران آورده است: « اهالی رسانه و روزنامه نگاران جهان در این باشگاه جمع می‌شوند تا تحت آموزش‌های مربوط به آخرین دستاوردهای رسانه ای در زیر چتر رسانه‌ای ایالات متحده قرار گیرند.»(13)


به هر حال دغدغه‌هایی که در خصوص ماهیت و اثرگذاری این شبکه وجود داشته هنوز هم مطرح و پررنگ است. آنچه در این مقاله بدان اشاره شد، بر ابهامات این شرکت و شبکه‌های ذیل مدیریت آن افزود و اهمیت و نقش رسانه را در دیپلماسی عمومی‌و فرهنگی مورد تأکید قرار داد.

 

منابع:
1.سخنرانی روپرت مرداک در 9 اکتبر 2009 در اجلاس سران رسانه‌های جهان در پکن.
2.مصاحبه ماهنامه مدیریت ارتباطات در شماره مرداد ماه با حاج کمیل، مدیر ارشد شبکه فارسی وان
3. مصاحبه اعضای تحریریه با محمدجواد محسنی، مدیر شبکه تلویزیونی تمدن
4. برای آگاهی بیشتر می‌توانید به سخنرانی سعد و جاهد محسنی در باشگاه ملی خبرنگاران آمریکا و نشستی که از سوی AAM برگزار شده است مراجعه کنید.
5 . یکی از وبلاگ‌های افغان با عنوان تلویزیون طلوع (مقالات علیه این تلویزیون ضد ملی)
6. یکی از بلاگ‌های افغان
7. 3710/80 :http://eslahonline.net
8 . برای اطلاع بیشتر http://www.weesa.net،/ 17 آوریل 2010
9 . یکی از وبلاگ‌های افغان http://tolotv.blogfa.com/ گفتنی است نشریه «نیویورکر» نیز به صورت رسمی‌از این حمایت پرده برداشته است.
10. برای اطلاع بیشتر: http://www.afghanpaper.com،/ 23/3/1389
National Press Club.11
12.برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت http://www.press.org/  مراجعه شود.
برای آگاهی بیش تر به منبع زیر مراجعه کنید:
http://en.wikipedia.org/wiki/National Press Club 28USA29

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت20:9توسط مژگــان (م . انتظار) | |

 
 All I wanted was sum1 2 care 4 me

All I wanted was sum1 who'd b there 4 me

All I ever wanted was sum1 who'd b true

All I ever wanted was sum1 like U...

+نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت15:28توسط مژگــان (م . انتظار) | |

ای شیعیان و دوستان ما که پس از صد ها سال در تاریخ گوشه ایی از مصایب مارا می خوانید !

و ای کسانیکه در طول تاریخ تا قیامت به قسمتهایی از مصایب کربلا اطلاع پیدا می کنید ! این را بدانید تمام آنچه بر ما گذشت نه در تاریخ وجود دارد و نه زبانی قدرت بیان آن را پیدا می کند .

تمام صحنه ها برایم دردآور بود از وقتی که پدرم غریبانه از مدینه بیرون آمد تا وقتی که به کربلا رسیدیم  و از کربلا به کوفه وشام رفتیم.

خلاصه از تمام این مدت خاطرات کمرشکنی در ذهن دارم که گوشه اییی از آن را با زبان حال برای اهل دل بیان می کنم:

اولین دردی که در سینه دارم به خاطر مصایبی است که عمه ام زینب (س) متحمل گردید.

شما نمی دانید چه بار سنگینی بر دوش عمه ام بود. بعد از پدرم تکیه گاه بچه ها عمه ام بود. او هم یتیم نوازی می کرد و هم مراقب من بود که حالم شدیدا وخیم گردیده بود .

از طرفی مشاهده ی بدنهای غرق به خون عزیزانش مخصوصا پدرم وعلی اکبر  او را تا دم مرگ می کشاند.

قابل گفتن نیست که وقتی عمه ام گریه می کرد ما چه حالی پیدا می کردیم. اشک وگریه ی عمه ام تا مغز استخوان مرا می سوزاند . از پس با سوز آه می کشید آه او ما را به یاد جده ام فاطمه ی زهرا (س) و جدم علی بن ابی طالب  می انداخت.

شنیده ام که علی بن ابی طالب سر در چاه فرو کرده و ناله  می زد عمه ام زینب  ناله هایش را در چاه سینه اش انباشه می کرد  اما وقتی چاه عمیق سینه اش از غم عزیزانش پر می شه از گوشه های چشمانش اشک جاری می گشت . سینه ی سوزان مرا ذوب می کرد و بچه ها با گریه ی عمه به گریه می افتادند. بگذارم وبگذرم که داستان غم انگیز عمه ام طولانی است.

از عاشورا برایتان بگویم :آب در خیمه ها تمام شده بودو بچه ها تشنه و خسته بودند .شب عاشورا که شب خواب نبود آن شب را با تمام گفتنی هایش رها می کنم و از روز عاشورا می گویم :

وقتی که یاران پدر غریبم یکی یکی شربت شهادت را نوشیدند پدرم برای خداحافظی به خیمه آمد تشنگی بچه ها به اوج رسیده بود دهان علی اصغر از شدت تشنگی مانند ماهی که در خشکی افتاده باز و بسته می شد .

ای شیعیان ما آیا تاکنون شیر خوار لب تشنه دیده اید ؟ آیا لبان خشیکد ی شش ماهه سینه ی مادر را به دهان بگیرد ولی در اثر تشنگی قدرت مکیدن نداشته باشد .

ای شیعیان ما !آیا گلوی دریده ی شیر خوار تشنه ایی را دیده اید ؟ می دانم که اگر ندیده اید حتما شنیده اید ((ولی شنیدن کی بود مانند دیدن)). فقط همین را به شما بگویم که تیر سه شعبه گوش تا گوش شش ماهه را دریده بود.

آری ! من زینالعابدینم قبرم بقیع و دلم در کربلاست . از کربلا هرچه گویم تمام شدنی نیست و شاید گفتنی هم نباشد . آتش به خیمه ها زدند گهواره از گوش یتیمان کشیدند سر بریده ی پدر را به دخترش نشان دادند و صد ها مصیبت دیگر که گفتنی نیست . من چون دیدم تا زنده بودم گریه کردم .

من داغ خواهر دیدهام  داغ برادر دیده ام

                                                 دیدم که سیلی خورده بود کنج خرابه مرده بود

وای از آلم وای از آلم بر نوک نی باشد گلم

                                              من داغ اکبر دیده ام من داغ اصغر دیده ام

با ناله های یا ربم من همنوا با زینبم

                                           آنقدر مرا کتک زدند بر زخم من نمک زدند

بر زخم دل نمک زدند رقیه را کتک زدند

                                          حالش دگرگون گشته بود محمل پر از خون گشته بود

دیگر زجان هم خسته شد دیدم که دستش بسته شد

                                      وای از آلم وای از آلم بر نوک نی باشد گلم

+نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت11:5توسط مژگــان (م . انتظار) | |

این ماه پر از مصیبت  را  در نخست به امام زمان (عج) و بعد به همه  ی عاشقان اهل بیت و امام حسین (ع) تسلیت عرض کرده و از خدواند منان می خواهم که در این ماه فقط به عزا داری مجال ندهیم  و بیشتر هدف امام رو از اینکه چرا  چنین عاشورایی به پا کردکه تا الان زنده هست و خواهد بودومهمتر از همه اینکه  در کنارش یکم هم معرفت مان را نسبت به اهل بیت بالا ببیریم که غیر از محرم هم حداقل روزی  یکبار یه کاری رو به یادو به خاطر امام حسین انجام دهیم نه اینکه فقط در محرم و ماه رمضان آدم با معرفتی نسبت به خدا و اهل بیت می شویم درکل توی این ماه یه کاری باخودمان بکنیم که همیشه این دوست داشتن باشه و اول قلب و بعد هم فکر و ذهنمان نیز محرمی باشه انشاالله... التماس دعا

پیش چشمم تو را سر بریدند

دستهایم ولی بی‌رمق بود

بر زبانم در آن لحظه جاری

قل اعوذ برب الفلق بود

گفتی «آیا کسی یار من نیست؟»

قفل بر دست و دندان من بود

لحظه‌ای تب امانم نمی‌داد

بی‌تو آن خیمه زندان من بود

کاش می‌شد که من هم بیایم

در سپاهت علمدار باشم

کاش تقدیرم از من نمی‌خواست

تا که در خیمه بیمار باشم

ماندم و در غروبی نفس‌گیر

روی آن نیزه دیدم سرت را

ماندم و از زمین جمع کردم

پاره‌های تنِ اکبرت را

ماندم و تا ابد دادم از کف

طاقت و تاب بعد از ابوالفضل

ماندم و ماند کابوس یک عمر

خوردن آب بعد از ابوالفضل

ماندم و بغض سنگین زینب

تا ابد حلقه زد بر گلویم

ماندم و دیدم افتاده بر خاک

قاسم آن یادگار عمویم

گفتم ای کاش کابوس باشد

گفتم این صحنه شاید خیالی‌ست

یادم از طفل شش ماه آمد

یادم آمد که گهواره خالی‌ست

پیش چشمم تو را سر بریدند

دستهایم ولی بی‌رمق بود

بر زبانم در آن لحظه جاری

قل اعوذ برب الفلق بود…

                                                                                     افشین علاء

+نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت22:28توسط مژگــان (م . انتظار) | |

نگاه

گاه یه نگاه آن چنان سنگین است که رهایش نمی کنند

گاه یه عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمی کنند

چشمانت را ورق بزن شاید در گوشه ای از آن ما را به یادگار کشیده باشی.

+نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت16:16توسط مژگــان (م . انتظار) | |

یه روز بهم گفت: "میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام.*

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام.*

یه روز دیگه بهم گفت: "میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام.*

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام. *

یه روز دیگه گفت: "میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه.

بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنها. *

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام.*

یه روز تو نامه اش نوشت: "من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام.*

براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام.*

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

"من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام.*

براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: "آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام.*

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی كه بیشتر خوشحالم می كنه



اینه كه نمی دونه من هنوز خیلی تنهام.*!!!

+نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت16:12توسط مژگــان (م . انتظار) | |

یه چیز جالب و با حال!!!!!

 

روی عکس زیر کلیک کنید .

                           یه صفحه سیاه باز میشه .

                                                  حالا رو صفحه سیاه کلیک کنید .

                                                                                            جالبه نه !!!! 

+نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت10:18توسط مژگــان (م . انتظار) | |

 

تلنگر ۱

سلام  امروز اومدم که بهتون بگم خدا به دوست داشتن ما  انسان های سالم اصلا احتیاجی نداره چون انسان های معلول که خدا هیچی بهشون نداه  (البته بعضی هاشون)حتی سلامتی اونقدر قشنگ از خدا حرف می زنن و با همه وجود خدارو شکر می کنن نه مثل ما که فقط لب هایما تکان می خورند  بس ما خدارو  دوست داریم و باید داشته باشیم چون خودمون به اون احتیاج داریم

 

+نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت23:24توسط مژگــان (م . انتظار) | |

خدایا مرا ببخش

خیلی دوست دارم

+نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت21:36توسط مژگــان (م . انتظار) | |

یادم باشد...!


  یادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد؛ خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
  یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست
  یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
  یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
  یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و ازآسمان درس پاک زیستن
  یادم باشد سنگ خیلی تنهاست…
  یادم باشد با سنگ هم لطیف رفتار کنم؛ مبادا دل تنگش بشکند
  یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام… نه برای تکرار اشتباهات
  گذشتگان
  یادم باشد زندگی را دوست بدارم
  یادم باشد هرگاه ارزش زندگی از یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
  قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
  یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می
  بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
  یادم باشد معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم
  یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
  یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
  یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم ونترسانم
  یادم باشد که زنده ام.....

+نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت10:53توسط مژگــان (م . انتظار) | |

ببخش اگه تو قصه مون ، دو رنگ و نا مرد نبودم


ببخش که عاشقت بودم ، خسته و دل سردنبودم


ببخش که مثل تو نشد خیانت رو یاد بگیرم


اگر که گفتم به چشمات بزار واسه توبمیرم


ببخش اگه تو گریه هام دورنگی و ریا نبود


اگر که دستم مثل تو با کسی آشنا نبود


ببخش اگر تو عشقمون کم نمیزاشتم برات


ببخش که یادم نمیره اون روزای پاییزی رو


لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز


نه ، نمی خوام گریه کنی برای من اشکی نریز


لیاقت چشمای تو نگاه پاک من نبود.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت10:48توسط مژگــان (م . انتظار) | |

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

اما مجبور باشی بخندی  تا نفهمه هنوز دوسش داری

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی

گل من باغچه نو مبارک ....

+نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت21:54توسط مژگــان (م . انتظار) | |

یکی هست تو قلبم

  که هرشب واسه اون می نویسم

          و اون خوابه

نمی خام بدونه که واسه اونه که

    قلب من این همه بی تابه

 یه کاغذ یه خودکار دوباره شده

            همدم این دل دیوونه

    یه نامه  که خیسه

      پر از اشکه و بازم

       کسی  اونو نمی خونه ....

+نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت17:32توسط مژگــان (م . انتظار) | |

کارگر خسته و درمانده بود در راه به صندوق صدقه ای رسید سکه از جلیقه ی کهنه اش در اورد

                                       تا صدقه دهد

                                       ناگهان......!

                       نگاهش به جمله ی روی صندوق صدقه افتاد!!!

                           منصرف شد و به راهش ادامه داد....

                                                   .

                                                   . 

                                                   .

                                  (صدقه عمر را زیاد میکند) 

+نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت17:16توسط مژگــان (م . انتظار) | |

 
  من تو را دوست دارم... دیگری تو را دوست دارد...

دیگری دیگری را دوست دارد...و این چنین است که ما تنهاییم.

+نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت16:59توسط مژگــان (م . انتظار) | |

 
                       داده هایت .نداده هایت و گر فته هایت را شکر می گویم

             چون داده هایت نعمت. نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

+نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت16:55توسط مژگــان (م . انتظار) | |

احساسی که به تو دارم یه حس فوق العاده است

من عاشق کسی شدم که خیلی صاف و ساده است

احساسی که به تو دارم به هیچ کسی نداشتم

من اسم این حال دل رو عاشق شدن گذاشتم

این اولین باره دلم داره میگه آره دوستت داره

گرفتاره بگو آره ببین بیچاره دوستت داره

با یک قلب تیکه پاره

احساسی که به تو دارم

دوستت دارم دوستت دارم

احساسی که به تو دارم یه حس عاشقانه است

این حس دوست داشتن تو همیشه صادقانه است

احساسی که به تو دارم خیلی واسم عجیبه

چه نازنینی من دارم ببین چقدر نجیبه

این اولین باره دلم میگه آره

دوستت داره

+نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390ساعت17:49توسط مژگــان (م . انتظار) | |

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم
خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم

+نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت17:52توسط مژگــان (م . انتظار) | |

من نیز به نحوه ی خود فرا رسیدن ماه  مهربانی ماه ضیافت الله را تبریک می گویم و امیدوارم همه از این ماه  پاک بیرون بیاییم

 التماس دعا

+نوشته شده در جمعه 7 مرداد1390ساعت18:12توسط مژگــان (م . انتظار) | |

سلامی دارم امشب من به بانویم

ســـلام خانوم

منم آن روسیاه بخت برگشته

منم آن توبه بشکسته

که زنبیل گناهش پر تر از هر بار برگشته

ســـلام خانوم

نپرس از من کجا بودم

چه می کردم

من امشب شرمسارم از

جوانی

عمر بیهوده

لحظه غفلت

که تنها یاورم هستی بی منت

مرا اینگونه گر خواهی سلامم را نده پاسخ

ولی من باز می آیم

دوباره...

شرمسارم من

دوباره باز خواهم گفت:

ســـلام خانوم

منم...

آن توبه بشکسته...
 
 
 
شهادت جانگداز بانوی دو عالم رو به ساعت مقدس امام زمان وبه همه مسلمانان تسلیت عرض می کنم

+نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت18:34توسط مژگــان (م . انتظار) | |

 

من وخدا

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم
گفتي: فاني قريب
.:: من كه نزديكم (بقره/186) ::.

گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش مي‌شد بهت نزديك شم
گفتي: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته
يادكن (اعراف/205) ::.

گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لكم
.:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي
گفتي: و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه
.:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه كنيد (هود/90) ::.

گفتم: با اين همه گناه... آخه چيكار مي‌تونم بكنم؟
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمي‌دونيد خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌كنه؟! (توبه/104) ::.

گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/2-3) ::.

گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
.:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/53) ::.

گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.

گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم!آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌كنه؛ عاشق مي‌شم! ... توبه مي‌كنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونايي كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/222) ::.

ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك
گفتي: اليس الله بكاف عبده
.:: خدا براي بنده‌اش كافي نيست؟ (زمر/36) ::.

گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيكار مي‌تونم بكنم؟
گفتي: يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا هو الذي يصلي
عليكم وملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمؤمنين رحيما
.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريكي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/41-43) ::.
************************

+نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت18:15توسط مژگــان (م . انتظار) | |

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم

 با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد .

من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :

"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد

، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.

ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ،

 قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ،

 با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ،

متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ،

 من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد.

 من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ،

 اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ،

 فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،

 دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت

 و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه.

 من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ،

 خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

+نوشته شده در شنبه 23 بهمن1389ساعت17:40توسط مژگــان (م . انتظار) | |

فکر کنم این شعر از حمید مصدق است :

تو به من خنديدي

 و نمي دانستي من

به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

 سيب را دست تو ديد

 غضب آلود به من کرد

 نگاه سيب دندان زده

از دست تو افتاد به خاک

 و تو رفتي و هنوز، سالهاست

 که در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

 که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت

فروغ فرخزاد به خواندن اين شعر جواب رندانه و زيبايي به اين شعر با شعر و سبک و سياق خودش داد که قابل تامل و دوست داشتني است .اين شعر فروغ است :

من به تو خنديدم

چون که مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

 پدرم از پي تو تند دويد

 و نمي دانستي

 باغبان باغچه همسايه پدر پير من است

من به تو خنديدم

 تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 بغض چشمان تو ليک لرزه انداخت

 به دستان من

 و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک

 دل من گفت: برو چون

نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم

 و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تکرار کنان

 مي دهد آزارم

 و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

 که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

در ادامه شعر مصدق و فروغ و از اونا جالب تر واسه من جوابيه که يه شاعر جوان به اسم جواد نوروزي بعد از سالها به اين دو تا شاعر داده که خيلي جالبه بخونيد :

دخترک خنديد و پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره

 از باغچه ي همسايه، سيب را دزديده

باغبان از پي او تند دويد

 به خيالش مي خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گيرد !

غضب آلود به او غيظي کرد !

اين وسط من بودم، سيب دندان زده اي که روي خاک افتادم

من که پيغمبر عشقي معصوم، بين دستان پر از دلهره ي يک عاشق

و لب و دندان ِ تشنه ي کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم

چون رسولي ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولي زير لب اين را مي گفت:

" او يقيناً پي معشوق خودش مي آيد ! "

 پسرک ماند ولي روي لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشيمان شده بر مي گردد ! "

سالهاست که پوسيده ام آرام آرام !

عشق قرباني مظلوم غرور است هنوز !

 جسم من تجزيه شد ساده ولي ذرّاتم، همه انديشه کنان غرق در اين پندارند:

اين جدايي به خدا رابطه با سيب نداشت

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 دی1389ساعت19:21توسط مژگــان (م . انتظار) | |

سلام خوبین بچه ها

من اومدم که آخرین شعرم رو برای اونی بذارم که هی برام بیام می ذاره  می گه هنو هم شعر می گی .

نمی دونم کی هستش اما می دونم  آشنا هست  این شعرم رو تقدیم به  اون آشنا می کنم امیدوارم 

با خوندن ای شعر دلگیر نشه  ونظر  را هم فراموش نکنه

 

 

چه ساده و چه زود ...

چه ساده عبور مي دهيم از کنار هم نگاهاي مرده مان را

چه ساده مرور مي کنيم خاطرات فراموش شده مان را

چه ساده مي گذرد  زندگي با همه  لحظه هاي خاکستريش

و همان که مي ماند ز من وتو  خاطره است  خاطره ايي سياه و سفيد بر آسمان ابري دلمان

چه ساده گذشتن لحظه ها و ثانيه ها يي که در حسرت با هم بودن  جان دادن

و امروز چه  زود  الفباي نگاهمان را فراموش کرديم و غريبه شديم  اي آشناي ديروز 

 چه ساده و چه زود گذشتن

و اينک  تو رفتي وفراموش کردي

واما من ماندم وبا کوله بار خاطره ها

شايد با بوي
                 

     ح س ر ت 


1387/1/24 (م . انتظار )

 

+نوشته شده در دوشنبه 24 آبان1389ساعت20:27توسط مژگــان (م . انتظار) | |

خدایا خیلی دوست دارم ازت خیلی ممنونم

+نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان1389ساعت19:24توسط مژگــان (م . انتظار) | |

وقت اضافی از خدا

چقدر خنده داره 

که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست.
 
 ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره! 

چقدر خنده داره
 
 که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه

 اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید

می‌ریم کم به چشم میاد! 

چقدر خنده داره 

که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد

 اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره! 

 چقدر خنده داره  که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم

 هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما

   وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 چقدر خنده داره

که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم

و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم

 اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه

 شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم! 

  چقدر خنده داره 

که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته

 اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! 

چقدر خنده داره

که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم

 اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم! 

  چقدر خنده داره 

که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی

در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم

 تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره 

که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم

اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره 

که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند

 و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره 

که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم

 به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره

 اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر

   در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

خنده داره

اینطور نیست؟

دارید می‌خندید؟

دارید فکر می‌کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید

 و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید

خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟

به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

  این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره

+نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور1389ساعت13:21توسط مژگــان (م . انتظار) | |

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?

                           M

+نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت13:9توسط مژگــان (م . انتظار) | |

کسي مثل هيچکس

...

من همانم که همچون هيچکس در تنهايي کساني قدم ميگذارم و آنها را در آيينه ي بي کسي و در تابلوي رسوايي نشان همگان مي دهم.من همانم که بي نشان در بي کسي همگان به دنبال کسي مي گردم که هيچ بودنم را به يکتايي تبديل کند پس مرا ياري ده که با درد بي کسي بسازم و يا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هيچکسي بيابم تا با هم به مرز يکتايي رسيم و در يک قدمي پايان به سرآغاز آغاز برسيم.

هيچکس

+نوشته شده در شنبه 9 مرداد1389ساعت21:47توسط مژگــان (م . انتظار) | |