|
سال نومبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین خیلی دوست دارم در وبلاگم شعر های خودم را درج کنم ولی متاسفانه وقت تایپ کردن رو ندارم دعا کنین یکم وقت آزاد پیدا کنم تا بتونم شعر های خودم رو در اختیارتون قرار بدهم . بازم می گم سالی پر از شادی داشته باشین
سال نومبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین خیلی دوست دارم در وبلاگم شعر های خودم را درج کنم ولی متاسفانه وقت تایپ کردن رو ندارم دعا کنین یکم وقت آزاد پیدا کنم تا بتونم شعر های خودم رو در اختیارتون قرار بدهم . بازم می گم سالی پر از شادی داشته باشین
سایت گروه مجلات همشهری: مجتبی صمدی در ویژه نامه تحلیلی آرایش رسانهای همشهری پایداری نوشته است: «من مدیر کلان موسساتی هستم که در تمام قارهها فعالیت میکند. کمپانیهایی شامل رسانههای مکتوب، رادیو، تلویزیون، سرگرمی، ورزش ، شبکههای اجتماعی و سایر رسانهها.»(1) (روبرت مرداک) منابع:
All I wanted was sum1 who'd b there 4 me All I ever wanted was sum1 who'd b true All I ever wanted was sum1 like U...
ای شیعیان و دوستان ما که پس از صد ها سال در تاریخ گوشه ایی از مصایب مارا می خوانید ! و ای کسانیکه در طول تاریخ تا قیامت به قسمتهایی از مصایب کربلا اطلاع پیدا می کنید ! این را بدانید تمام آنچه بر ما گذشت نه در تاریخ وجود دارد و نه زبانی قدرت بیان آن را پیدا می کند . تمام صحنه ها برایم دردآور بود از وقتی که پدرم غریبانه از مدینه بیرون آمد تا وقتی که به کربلا رسیدیم و از کربلا به کوفه وشام رفتیم. خلاصه از تمام این مدت خاطرات کمرشکنی در ذهن دارم که گوشه اییی از آن را با زبان حال برای اهل دل بیان می کنم: اولین دردی که در سینه دارم به خاطر مصایبی است که عمه ام زینب (س) متحمل گردید. شما نمی دانید چه بار سنگینی بر دوش عمه ام بود. بعد از پدرم تکیه گاه بچه ها عمه ام بود. او هم یتیم نوازی می کرد و هم مراقب من بود که حالم شدیدا وخیم گردیده بود . از طرفی مشاهده ی بدنهای غرق به خون عزیزانش مخصوصا پدرم وعلی اکبر او را تا دم مرگ می کشاند. قابل گفتن نیست که وقتی عمه ام گریه می کرد ما چه حالی پیدا می کردیم. اشک وگریه ی عمه ام تا مغز استخوان مرا می سوزاند . از پس با سوز آه می کشید آه او ما را به یاد جده ام فاطمه ی زهرا (س) و جدم علی بن ابی طالب می انداخت. شنیده ام که علی بن ابی طالب سر در چاه فرو کرده و ناله می زد عمه ام زینب ناله هایش را در چاه سینه اش انباشه می کرد اما وقتی چاه عمیق سینه اش از غم عزیزانش پر می شه از گوشه های چشمانش اشک جاری می گشت . سینه ی سوزان مرا ذوب می کرد و بچه ها با گریه ی عمه به گریه می افتادند. بگذارم وبگذرم که داستان غم انگیز عمه ام طولانی است. از عاشورا برایتان بگویم :آب در خیمه ها تمام شده بودو بچه ها تشنه و خسته بودند .شب عاشورا که شب خواب نبود آن شب را با تمام گفتنی هایش رها می کنم و از روز عاشورا می گویم : وقتی که یاران پدر غریبم یکی یکی شربت شهادت را نوشیدند پدرم برای خداحافظی به خیمه آمد تشنگی بچه ها به اوج رسیده بود دهان علی اصغر از شدت تشنگی مانند ماهی که در خشکی افتاده باز و بسته می شد . ای شیعیان ما آیا تاکنون شیر خوار لب تشنه دیده اید ؟ آیا لبان خشیکد ی شش ماهه سینه ی مادر را به دهان بگیرد ولی در اثر تشنگی قدرت مکیدن نداشته باشد . ای شیعیان ما !آیا گلوی دریده ی شیر خوار تشنه ایی را دیده اید ؟ می دانم که اگر ندیده اید حتما شنیده اید ((ولی شنیدن کی بود مانند دیدن)). فقط همین را به شما بگویم که تیر سه شعبه گوش تا گوش شش ماهه را دریده بود. آری ! من زینالعابدینم قبرم بقیع و دلم در کربلاست . از کربلا هرچه گویم تمام شدنی نیست و شاید گفتنی هم نباشد . آتش به خیمه ها زدند گهواره از گوش یتیمان کشیدند سر بریده ی پدر را به دخترش نشان دادند و صد ها مصیبت دیگر که گفتنی نیست . من چون دیدم تا زنده بودم گریه کردم . من داغ خواهر دیدهام داغ برادر دیده ام دیدم که سیلی خورده بود کنج خرابه مرده بود وای از آلم وای از آلم بر نوک نی باشد گلم من داغ اکبر دیده ام من داغ اصغر دیده ام با ناله های یا ربم من همنوا با زینبم آنقدر مرا کتک زدند بر زخم من نمک زدند بر زخم دل نمک زدند رقیه را کتک زدند حالش دگرگون گشته بود محمل پر از خون گشته بود دیگر زجان هم خسته شد دیدم که دستش بسته شد وای از آلم وای از آلم بر نوک نی باشد گلم
این ماه پر از مصیبت را در نخست به امام زمان (عج) و بعد به همه ی عاشقان اهل بیت و امام حسین (ع) تسلیت عرض کرده و از خدواند منان می خواهم که در این ماه فقط به عزا داری مجال ندهیم و بیشتر هدف امام رو از اینکه چرا چنین عاشورایی به پا کردکه تا الان زنده هست و خواهد بودومهمتر از همه اینکه در کنارش یکم هم معرفت مان را نسبت به اهل بیت بالا ببیریم که غیر از محرم هم حداقل روزی یکبار یه کاری رو به یادو به خاطر امام حسین انجام دهیم نه اینکه فقط در محرم و ماه رمضان آدم با معرفتی نسبت به خدا و اهل بیت می شویم درکل توی این ماه یه کاری باخودمان بکنیم که همیشه این دوست داشتن باشه و اول قلب و بعد هم فکر و ذهنمان نیز محرمی باشه انشاالله... التماس دعا پیش چشمم تو را سر بریدند دستهایم ولی بیرمق بود بر زبانم در آن لحظه جاری قل اعوذ برب الفلق بود
گفتی «آیا کسی یار من نیست؟» قفل بر دست و دندان من بود لحظهای تب امانم نمیداد بیتو آن خیمه زندان من بود
کاش میشد که من هم بیایم در سپاهت علمدار باشم کاش تقدیرم از من نمیخواست تا که در خیمه بیمار باشم
ماندم و در غروبی نفسگیر روی آن نیزه دیدم سرت را ماندم و از زمین جمع کردم پارههای تنِ اکبرت را
ماندم و تا ابد دادم از کف طاقت و تاب بعد از ابوالفضل ماندم و ماند کابوس یک عمر خوردن آب بعد از ابوالفضل
ماندم و بغض سنگین زینب تا ابد حلقه زد بر گلویم ماندم و دیدم افتاده بر خاک قاسم آن یادگار عمویم
گفتم ای کاش کابوس باشد گفتم این صحنه شاید خیالیست یادم از طفل شش ماه آمد یادم آمد که گهواره خالیست
پیش چشمم تو را سر بریدند دستهایم ولی بیرمق بود بر زبانم در آن لحظه جاری قل اعوذ برب الفلق بود… افشین علاء
نگاه
گاه یه نگاه آن چنان سنگین است که رهایش نمی کنند گاه یه عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمی کنند چشمانت را ورق بزن شاید در گوشه ای از آن ما را به یادگار کشیده باشی.
یه روز بهم گفت: "میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام.*
تلنگر ۱ سلام امروز اومدم که بهتون بگم خدا به دوست داشتن ما انسان های سالم اصلا احتیاجی نداره چون انسان های معلول که خدا هیچی بهشون نداه (البته بعضی هاشون)حتی سلامتی اونقدر قشنگ از خدا حرف می زنن و با همه وجود خدارو شکر می کنن نه مثل ما که فقط لب هایما تکان می خورند بس ما خدارو دوست داریم و باید داشته باشیم چون خودمون به اون احتیاج داریم
خدایا مرا ببخش خیلی دوست دارم
ببخش اگه تو قصه مون ، دو رنگ و نا مرد نبودم
چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی گل من باغچه نو مبارک ....
یکی هست تو قلبم
که هرشب واسه اون می نویسم و اون خوابه نمی خام بدونه که واسه اونه که قلب من این همه بی تابه یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه یه نامه که خیسه پر از اشکه و بازم کسی اونو نمی خونه ....
کارگر خسته و درمانده بود در راه به صندوق صدقه ای رسید سکه از جلیقه ی کهنه اش در اورد تا صدقه دهد ناگهان......! نگاهش به جمله ی روی صندوق صدقه افتاد!!! منصرف شد و به راهش ادامه داد.... . . . (صدقه عمر را زیاد میکند)
دیگری دیگری را دوست دارد...و این چنین است که ما تنهاییم.
چون داده هایت نعمت. نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.
احساسی که به تو دارم یه حس فوق العاده است من عاشق کسی شدم که خیلی صاف و ساده است احساسی که به تو دارم به هیچ کسی نداشتم من اسم این حال دل رو عاشق شدن گذاشتم این اولین باره دلم داره میگه آره دوستت داره گرفتاره بگو آره ببین بیچاره دوستت داره با یک قلب تیکه پاره احساسی که به تو دارم دوستت دارم دوستت دارم احساسی که به تو دارم یه حس عاشقانه است این حس دوست داشتن تو همیشه صادقانه است احساسی که به تو دارم خیلی واسم عجیبه چه نازنینی من دارم ببین چقدر نجیبه این اولین باره دلم میگه آره دوستت داره
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش
من نیز به نحوه ی خود فرا رسیدن ماه مهربانی ماه ضیافت الله را تبریک می گویم و امیدوارم همه از این ماه پاک بیرون بیاییم التماس دعا
سلامی دارم امشب من به بانویم
ســـلام خانوم
من وخدا گفتم: چقدر احساس تنهايي ميكنم گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش ميشد بهت نزديك شم گفتم: اين هم توفيق ميخواهد! گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي گفتم: با اين همه گناه... آخه چيكار ميتونم بكنم؟ گفتم: ديگه روي توبه ندارم گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو ميبخشي؟ گفتم: نميدونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم!آتيشم ميزنه؛ ذوبم ميكنه؛ عاشق ميشم! ... توبه ميكنم ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيكار ميتونم بكنم؟
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت : "متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
فکر کنم این شعر از حمید مصدق است : تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من کرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتي و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم و من انديشه کنان غرق در اين پندارم که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت فروغ فرخزاد به خواندن اين شعر جواب رندانه و زيبايي به اين شعر با شعر و سبک و سياق خودش داد که قابل تامل و دوست داشتني است .اين شعر فروغ است : من به تو خنديدم چون که مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تکرار کنان مي دهد آزارم و من انديشه کنان غرق در اين پندارم که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت در ادامه شعر مصدق و فروغ و از اونا جالب تر واسه من جوابيه که يه شاعر جوان به اسم جواد نوروزي بعد از سالها به اين دو تا شاعر داده که خيلي جالبه بخونيد : دخترک خنديد و پسرک ماتش برد ! که به چه دلهره از باغچه ي همسايه، سيب را دزديده باغبان از پي او تند دويد به خيالش مي خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گيرد ! غضب آلود به او غيظي کرد ! اين وسط من بودم، سيب دندان زده اي که روي خاک افتادم من که پيغمبر عشقي معصوم، بين دستان پر از دلهره ي يک عاشق و لب و دندان ِ تشنه ي کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولي ناکام ! هر دو را بغض ربود... دخترک رفت ولي زير لب اين را مي گفت: " او يقيناً پي معشوق خودش مي آيد ! " پسرک ماند ولي روي لبش زمزمه بود: " مطمئناً که پشيمان شده بر مي گردد ! " سالهاست که پوسيده ام آرام آرام ! عشق قرباني مظلوم غرور است هنوز ! جسم من تجزيه شد ساده ولي ذرّاتم، همه انديشه کنان غرق در اين پندارند: اين جدايي به خدا رابطه با سيب نداشت
سلام خوبین بچه ها من اومدم که آخرین شعرم رو برای اونی بذارم که هی برام بیام می ذاره می گه هنو هم شعر می گی . نمی دونم کی هستش اما می دونم آشنا هست این شعرم رو تقدیم به اون آشنا می کنم امیدوارم با خوندن ای شعر دلگیر نشه ونظر را هم فراموش نکنه چه ساده و چه زود ... چه ساده عبور مي دهيم از کنار هم نگاهاي مرده مان را چه ساده مرور مي کنيم خاطرات فراموش شده مان را چه ساده مي گذرد زندگي با همه لحظه هاي خاکستريش و همان که مي ماند ز من وتو خاطره است خاطره ايي سياه و سفيد بر آسمان ابري دلمان چه ساده گذشتن لحظه ها و ثانيه ها يي که در حسرت با هم بودن جان دادن و امروز چه زود الفباي نگاهمان را فراموش کرديم و غريبه شديم اي آشناي ديروز چه ساده و چه زود گذشتن و اينک تو رفتي وفراموش کردي واما من ماندم وبا کوله بار خاطره ها شايد با بوي ح س ر ت
خدایا خیلی دوست دارم ازت خیلی ممنونم
وقت اضافی از خدا چقدر خنده داره اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر میکنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی میکشه لذت میبریم و از هیجان تو پوست خودمون نمیگنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانیتر از حدش میشه شکایت میکنیم و آزرده خاطر میشیم! چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلیهای یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم! چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمیکنیم اما بقیه برنامهها رو سعی میکنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میکنیم اما سخنان قران رو به سختی باور میکنیم! چقدر خنده داره که همه مردم میخوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن! که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال میکنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا میگیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو میشنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر میکنیم! اینطور نیست؟ دارید فکر میکنید؟ و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست. خیلیها را از لیست خود پاک میکنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند. این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره
اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد، M
کسي مثل هيچکس ... من همانم که همچون هيچکس در تنهايي کساني قدم ميگذارم و آنها را در آيينه ي بي کسي و در تابلوي رسوايي نشان همگان مي دهم.من همانم که بي نشان در بي کسي همگان به دنبال کسي مي گردم که هيچ بودنم را به يکتايي تبديل کند پس مرا ياري ده که با درد بي کسي بسازم و يا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هيچکسي بيابم تا با هم به مرز يکتايي رسيم و در يک قدمي پايان به سرآغاز آغاز برسيم. هيچکس
|
درباره وبلاگ![]()
هرگاه در ميان ستارگان آسمان
90/09/22 - 90/09/30 90/09/05 - 90/09/21 90/09/08 - 90/09/14 90/09/01 - 90/09/07 90/08/22 - 90/08/30 90/08/01 - 90/08/07 90/07/05 - 90/07/21 90/07/08 - 90/07/14 90/07/01 - 90/07/07 90/06/22 - 90/06/31 90/06/08 - 90/06/14 90/05/22 - 90/05/31 90/05/01 - 90/05/07 90/02/05 - 90/02/21 89/11/22 - 89/11/30 89/10/01 - 89/10/07 89/08/22 - 89/08/30 89/08/05 - 89/08/21 89/06/01 - 89/06/07 89/05/22 - 89/05/31 89/05/08 - 89/05/14 89/03/05 - 89/03/21 89/03/08 - 89/03/14 89/03/01 - 89/03/07 89/02/01 - 89/02/07 88/11/08 - 88/11/14 88/10/22 - 88/10/30 88/09/01 - 88/09/07 88/07/05 - 88/07/21 88/06/22 - 88/06/31 88/06/05 - 88/06/21 88/06/08 - 88/06/14 88/06/01 - 88/06/07 87/09/05 - 87/09/21 86/11/05 - 86/11/21 آرشيو پیوندها
من و تو |